تبليغاتX
در محيطی وصف ناپذير سکوت فرياد وحشت سر داده...!!! می دوم...! آنقدر سريع که حتی سايه نيز به گردم نمی رسد! فرياد می زنم ، اما گويی هنجره ياريم نمی کند تا صرير نياز سر دهم! به کجا می رود اين تاريکه راه ؟ اين طريق گم گشتگان...!؟ آنقدر تاريک است که از نظارهء مسير نيز عاجزم...! ای کاش خودم را با خود می آوردم آن وقت چراغ داشتم LeGeNdS Of ThE FaLL
LeGeNdS Of ThE FaLL

(¯`·»¤¦ برایت سرودم افسانه ای از عشق به رسم پاییز ¦¤«·´¯)


غرور آسمونو بشکن قفس برای تو کمه
 برای کپی Ctrl+C بزنید


نیت کن بعد کلیک کن
تنها ترین فرشته تو
چشمک های یواشکی
ترانه
فانوس خیال
وقتی دلگیری و تنها
یاس و محمد
زمزمه های بی صدای من
بی سرزمین تر از ...
رها
صاف و ساده مثل ...
چند قدم نزديك تر به خدا


هوالمحبوب


شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار

حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟



نوشته شده توسط افسانهً پاييز در پنجشنبه 1388/05/01 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

هنگامی که نیستی، صندلی خالی ات را لمس می کنم، و اشیایی را که از تو سخن می گویند!

هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو می کنم، به صدایت در دورن خود گوش میدهم،

و نشانه های عشق را دوباره کشف می کنم! هنگامی که نیستی، خود را فقیر می بینم

رنگ ها کم رنگ می شوند، همه چیز در انتظار غرقه می شود، و ساعت ها از طپیدن باز می مانند!


فرشته یی در کنار توست/ مارگوت بیکل



نوشته شده توسط افسانهً پاييز در دوشنبه 1388/04/29 ساعت 22:55 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

دستم بوی خاک میداد - مرا به جرم چیدن گل گرفتند اما کسی نگفت

 که شاید گلی کاشته باشم!

 چگوآرا


نوشته شده توسط افسانهً پاييز در جمعه 1387/05/04 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

و تویی همان همیشه مسافر
بی گلایه و خسته از رفتن
تنها به دنبال یه مامن
می ترسی از این دل سپردن
پای خسته
چشم گریون
باز هم بی سر و سامون
وحتی آسمون هم یه ستاره بهت نمیده
ولی تو بازم ساکتی بی گلایه
و باز هم
تویی همان همیشه مسافر

ياحق
نوشته شده توسط افسانهً پاييز در دوشنبه 1387/04/17 ساعت 23:11 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
____________________________

ياحق
نوشته شده توسط افسانهً پاييز در جمعه 1387/04/14 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

چه دشوار است،

راز چشمانِ ترا دانستن

و خموش از کنارَت گذشتن!

از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس

غوغای دل تنگی ام را!

این تندیس ِ محزونِ من است،

وارثِ ناسپاسی های عشق

و تازیانه های روزگار!

ياحق
نوشته شده توسط افسانهً پاييز در یکشنبه 1387/04/09 ساعت 23:42 | لینک ثابت |

هوالمحبوب

آوازعاشــقانه ی ما درگــلو شکــــست
حق با ســکوت بود،صـدادرگلوشکست

دیـــگر دلم هــوای ســـرودن نمی کند
تنـــها بهـــــانه ی دل ما درگلوشــکست

سربسته ماند بغــض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشادر گلو شکست

ای داد، کــــس به داغ دل باغ دل نــداد
ای وای ،های های غرا درگلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود
خوابم پرید و خاطره هـا درگلو شکست




بادا مبــاد گــشت و مبـــادا به باد رفت
آیا زیــاد رفت و چـــرا درگــلو شکـست

فرصت گذشت و حرف دلـم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعــــا درگلو شکست

تا آمــــدم که با تو خـــداحا فــــظی کنـم
بغضــم امان نداد و خدا درگــلوشـکست
ياحق

نوشته شده توسط افسانهً پاييز در جمعه 1387/04/07 ساعت 0:22 | لینک ثابت |

هوامحبوب



آرزو کــن



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست



که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو



بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!




شعر از : شل سیلور استای

ياحق

نوشته شده توسط افسانهً پاييز در شنبه 1387/04/01 ساعت 13:0 | لینک ثابت |

هوالمحبوب


دور زمانی است که ماه
خاموش است
و چند شبی است که خورشید نیز
و همه ستارگان،
اما،
هر شب
بلبلان
خورشید را
در آب می بینند
و بسان پروانه ای معشوقه به نور،
جذب آب می شوند
حوضچه ی خانه ی من، اکنون
میعاد عاشقان شده است
و ماه
همچنان

ياحق


نوشته شده توسط افسانهً پاييز در چهارشنبه 1387/03/29 ساعت 0:24 | لینک ثابت |

بی تو هیچم منو دریاب تا دوباره اسمت سردفترم شه

اگه موندم مینویسم

نگاهم کن ... نگاهم کن ... تو چنگ شب گرفتارم .. یه دریا تو چشام دارم ولی

 هرگز نمیبارم به جز تو آشنایی نیست رفیق و هم صدایی نیست ولی حتی

برای ما پناهی جز جدایی نیست .... منم از روزگار سوت و کور و بی نفس

 خسته منم تنها ترین آب تو این کوچه که بن بسته ببین سبزینه ی فریاد

 تلخم تو گلو پژمرد دوباره این منو دروازه های تا ابد بسته

تو بودی و تباهی رو توی چشمام نمیدیدی تو یکدم غصه هامو از توی قلبم

ندزدی کسی ویرونی عشقو توی چشمام نمیبینه تو هم مثل همه بودی

تو هم من رو نفهمیدی... نگاهم کن ... نگاهم کن ... که تو بند زمستونم

دچار عشقتم اما ...

یاحق

نوشته شده توسط افسانهً پاييز در چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 13:13 | لینک ثابت |